
یا مقلب القلوب
حسودیام
میشود
به آینۀ اتاقت
که میتواند هر روز صبح
پس از طلوع چشمهات
ماه را به نظاره بنشیند
و با خندههای زیبایت بخندد
و در چشمهایت، زیباترین رنگ جهان را
مرور کند
چه خوب که دست تقدیر
رقیبم را شکستنی آفرید
اسفند 1389
پینوشت:
چند
سلام به کوچه بدهکارم، چند نگاه پر از حسرت به دریا، چند پیوند نگاه به منظره به
پنجرۀ ...
وصال نام تمام خیابانهای جهان است
تنها تو را ستودم
آنسان
ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به
سان خدایان ستودنی است
«حمید مصدق»
میدانم...
میدانی...
که
این شعرها فقط بهانهاند
تا
که «دوستت دارم»هایم
در
کتابخانۀ دلت
ماندگار
و جاودانه شوند
30 بهمن 1389
پینوشت :
تا شقایق هست... زندگی باید کرد...
این روزها در مقبرۀ شهدای علم و صنعت زیبایی شقایقها بیداد میکند.
عنوان این مطلب نام ک...
سیاهمشق ۲۸
آن
لحظه دلم کم شد، از روحم و از جانم
جز
اشک ندیدم من، در خانۀ چشمانم
کم
نه، که دلم گم شد، گم نه که تلاطم شد
دل
غرق جنون تو، جان در پی جانانم
آن
لحظۀ جانفرسا، جادوی دو چشم تو
سحرش
به دلم چون شد... افسوس نمیدانم
زندانی
چشمام دل، از خویش گریزان بود
با
اشک فرود آمد از گوشۀ مژگانم
زمستان
1389
پینوشت: این عکس را این روزها دوستتر
دارم از قبل،...

عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود
با
دیدنت، آخرِ اسمم
مرا با اسم
فاعل عشق، همقافیه کرد...
دیگر برایم واژه لازم نیست
وقتی که حتی میشود با یک نگاه ساده دل را با نگاهت آشنا کرد
بی هیچ حرفی عاشقانه دوستت داشت
هر لحظه بیش از پیش، چشمان تو را عاشقترین بود
و عشق را در لحظههای خویش بویید
من دوستت دارم، دگر پیرایه و آرایه لازم نیست
من دوستت دارم
تو را زیباترین؛ نه مثل مجنون وُ نه چون...

سیاهمشق ۲۷
اسمت
به زبان هر مترسک پیداست
چون
لقلقه بر هر دل کوچک پیداست
شرمندهام
از این همه سرگردانی
در
مزرعۀ یقینمان شک پیداست
اسفند
1389
پینوشت
این
روزها حال و هوای جنوب خیلیها را میگیرد ولی من امسال ناگزیرم از نرفتن. بالأخره
زندگی در من چون پیلهای پیچید. امیدوارم دوستانی که میروند ما را نیز دعاگو
باشند.
معرفی
کتاب
تجربۀ
چهار سال اخیر در فضای راهی...

گویاترین وحی خداوند
باغی
پر از عطرِ گلِ ...
دوستت دارم
-برایت گفتهام
این را-
تو را افزونتر از خود گاهگاهی دوست میدارم
برای تو ولی از دردهای دوریات چیزی نگفتم...
–آه!-
نمیدانی چه رنجی هست در دوری
نمیدانم
که تا کی میتوان با شعرهای خستهام دل را
به دست لحظههای بیدر...
من سالهای سال مُردم
شعرم غزلی از آفتاب دل توست
جانم سخنی که بازتاب دل توست
این دفتر گر گرفته در آتش عشق
از نسخۀ خطی کتاب دل توست!
«وحید امیری»
تلخ است آری این که این
دیدار شاید وداع آخرم باشد
هرگز گریزی نیست از رفتن
-باید همیشه باورم باشم-
باید همیشه باورم باشد،
تعبیر خواب آخرم مرگ است
پایان این خواب زمستانی،
آغاز راه دیگرم باشد
میترسم از رفتن که در
عمرم، جز وا...
پارک شهر
إِنَّ
الْإِنسَانَ لَيَطْغَى أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى (علق، 6-7)
چشمانش
خیره به سقف اتاق بود. سرش را از روی بالش برداشت. از جایش بلند شد و روی میز
نشست. دفتر چهل برگ روی میز را باز کرد و شروع کرد به نوشتن.
«گاهی
آدم دوست دارد کسی حواسش جمع او باشد، کسی دوستش داشته باشد»
با
خودکار شروع به خط زدن روی کاغذ کرد. صدای غژ و غژ تماس خودکار با کاغذ توی اتاق
پی...